دفترچه خاطرات برای باران

YEDOONE


پایان

این مطلب اخر بود . دیگه چیزی نمیگم . تمام شد بچه ها اگر از دوستان که اینجا حرف میزدیم کسی کارم داشت شماره من 09393812050

قسم خوردم به .........خودت میدونی اشتباهاتت کم نبودن تو این مدت اما گفتم نکن این کار و باز کردی .دیگه راحت باش . خوش باشی .چیز دیگه ای بینمون نیست .

پایان


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

دلم سوخت

صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول فقط دنبال گوشی گشتم تا دستم رفت روی صفحه گوشی برداشتم سریع رفتم واتس اپ دیدم عکس هست با چنان انرژی بلند شدم رفتم کار که حتی ناهارم نخوردم اما هنوز روپا بودم تازه که نگران حالش بودم دیدم پیامم یه تیک خورده شماره را عوض کردم دیدم بلاک کرده .اینقدر بغضم گرفته که نمیتونم گریه نکنم میرم بخوابم دیگه حال و حوصلم رفت .خدا شکرت و دمد گرم


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

زیبایی

اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ.ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: به این دو کاسه نگاه کنید. اولی از طلا درست شده است و درونش سم است و دومی کاسه‌ای گلی است و درونش آب گوارا است، شما از کدام کاسه می‌نوشید؟شاگردان یک‌صدا جواب دادند: از کاسه گلی.استاد گفت: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه‌ها ﺭﺍ در نظر گرفتید، ﻇﺎﻫﺮ آنها ﺑﺮﺍ‌یتاﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا می‌کند درونش و اخلاقش است. باید سیرتمان را زیباکنیم نه صورتمان را.


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

غرور بی جا

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان در برابر افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتا د با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم.


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

دل تنننننننننگ

باز دوباره فشار دلتنگی روی ذهنم اینقدر زیاد شده که با استرس قاطی شده حالم زیاد روبراه نیست بد نیستم اما خوبم نه .

نگران سلامتی عزیزم شدم و چون نمیتونم باهاش حرف بزنم در عذابم خدایا جای دل چی دادی به من سرویسم کرد به خودت قسم .

خیلی حس بدی هست نگران باشی اما حتی نتونی صداشو بشنوی بدونی حالش خوبه و اروم بگیری .امیدوارم جنگ نشه وگرنه به صبح نمیرسم یا از استرس و نگرانی یا عصبی شدن .🥹😭😭


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

شعر خودم ملکه من

در اغوش میکشم تنهاییم را
به تنهایی پیدا میکنم گم کرده ام را
فقط من در من است من در خود خویش
چو پیدا کنم من در خودم خویش
نیمی از راه را رفته بدانم
فقط کافیست
بسته نگهدارم زبانم
به جای ان جمع کرده حواسم
به تنهایی خویش ازار نبینم
چه شاید گفت او را هم ببینم
که او در من و من در خود او
تلاقی کرده است با هم به یکجا
در کنار هم هستن این دوتا دل
فقط مانده جدا هر دوتا جسم
به دلهامان عجین هستیم لیکن
فقط جامانده پیکر ها از این منزل
درون قلب من او خانه دارد
درون قلب او کاشانه دارم
مرا شاه خودش خواند و منم
بانوی خود را ملکه در این سرا نامیده ام


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

هوس

دلم هوس برنج و مرغی که درست میکنی کرده نمچییییبین چر رب

من ادم شکمو نیستم اما عجیب دلم چند روزه هوس برنج و مرغ که بپزی کرده .خو دل نمیفهمه که الان هر چی میگم کوفت بخوری نیست میگه میخوام

تازه الانم اومدم از کار برای ناهار


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

شعر خودم برای بارانم

نازنینم
من از تو فقط خود تو را میخواهم
من از تو فقط عشق تو را میخواهم
از دوری تو دگر طاقت و تاب ندارم
از دوری تو رهی به محراب ندارم
من خریدار نگاه پر مهر تو ام
من عاشق شنیدن صدای پر شور تو ام
هرگز ندهم جای تو را به احدی کنار خویش
سزاوارتر از تو ندیدم کسی لایق خویش
نفسم درون سینه به تکاپو افتاد
چو اوردم به زبانم چند صفت از اوصاف تو را
با من چه کردی تو ای بانوی قلبم
چرا که یاد ندارم هرگز چنین بوده باشم
مثال تک درخت کهنه ای من هم
چو میشنود صدای جیک جیک گنجشکان
در هر صبحدم تا شبا هنگام
من هم میشنوم صدایت را به گوشم هر دمادم
مثال کناره های رود بعد از تلاطم
منم ارام گیرم تا که باشی در کنارم
ارادتمند تو ایمان قلبت
تو هم بودی به قلب من بانوی قلبم


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

حکایت ۶ 😍

”مردی در ساحل رودخانه‌ای نشسته بود که ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و کمک می‌طلبد.داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورده به او تنفس مصنوعی داد، جراحاتش را پانسمان کرد و پزشک را به بالینش آورد.هنوز حال غریق جا نیامده بود که شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه‌اند و کمک می‌خواهند.دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد.اما پیش از آن که فرصت پیدا کند صدای چهار نفر دیگر را که در حال غرق شدن بودند. شنید!بالاخره آن مرد آن‌قدر قربانی نجات داد که خودش خسته شده و از پا افتاد، ولی صدای فریاد کمک از طرف رودخانه قطع نمی‌شد!کاش این مرد خیرخواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه می‌رفت و متوجه می‌شد که دیوانه‌ای مردم را یکی‌یکی به آب می‌اندازد!در این صورت این‌همه انرژی صرف نمی‌کرد و به جای رفع معلول به مبارزه با علت می‌پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات می‌داد.در زندگی همه‌ی ما علتی بزرگ وجود دارد که سر ‎منشا همه‌ی اتفاقات و رویدادهای زندگی ماست.علت و منشأ تمام شادی‌ها، غم‌ها، رنج‌ها، پیروزی‌ها، شکست‌ها، امیدها و یأس‌های زندگی یک چیز است: افکار و عقایدی که برگزیده‌ایم.در دنیای بیرون، هیچ عاملی وجود ندارد، هر چه هست معلول اندیشه‌ها و طرز تفکرات ماست.اگر می‌خواهید زندگی‌تان تغییر کند، اندیشه‌های خود را تغییر دهید.هر راه‌حلی غیر از این، چیزی جز خستگی و ناامیدی نصیب انسان نخواهد کرد…“


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 

حکایت ناب

”می‌گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد، بنابراین اعلام کرد می‌خواهد ابزارهایش را با قیمتی مناسب به فروش بگذارد.پس وسایل کارش را که شامل خود پرستی، نفرت، ترس، خشم، حرص، حسادت، شهوت، قدرت‌طلبی و… می‌شد به نمایش گذاشت.اما یکی از این ابزارها، بسیار کهنه و کار کرده به نظر می‌رسید و شیطان حاضر نبود آن را به قیمت ارزان بفروشد.کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است.پرسیدند: چرا این همه گران است؟شیطان گفت: زیرا این وسیله برای من بیش از ابزارهای دیگر مؤثر بوده است.هرگاه سایر وسایلم بی‌اثر می‌شوند فقط با این وسیله است که می‌توانم قلب انسان‌ها را بگشایم و کارم را انجام دهم.اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می‌توانم هر چه که می‌خواهم با او بکنم.من این وسیله را روی همه‌ی انسان‌ها امتحان کردم و به همین دلیل این‌چنین کهنه است.“


جمعه یکم آبان ۱۴۰۵  توسط ایمان  |

 


من این وبلاگ و برای حرفهام به مخاطب خاصم مینویسم با امید به اینکه ببینه روزی .
<-BlogEmail->

 

 

 

 

 

وبلاگ ۲

 

RSS 2.0
آپلود عکس


.: Weblog Theme By Blog Skin:.

 

اسلایدر